بهاری دیگر
بیشتر از یک سال هست که اینجا چیزی ننوشته ام
شاید اصلا نمی خواستم که اینجا چیزی بنویسم!
اما فکر می کنم که کار من نوشتن است، چه اینجا و چه جای دیگه
به خاطر همین دوباره می نویسم،
شاید کم، شاید زیاد
شاید زود به زود، شاید دیر به دیر
باز هم اسفند است و من بیقرارم،
بیقرار روزهای رفته
بیقرار روزهای آمده
بیقرار دل بیقرارم
باز هم روزهای آخر اسفند
...
روزهای آخر اسفند
وقتی بنفشه ها را با برگ ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند
جوی هزار
زمزمه درد و انتظار
در سینه می خروشد و بر گونه ها روان
ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست
در روشنایی باران
در آفتاب پاک
در روزهای آخر اسفند در نیمروز روشن
هوای حوصله ابری ست
بانو!
هوای حوصله ام خیلی وقت است که ابری ست
بانو!
تحملم کن که آتشفشان صبرم، رو به فوران است
بانو!
خسته ات کرده ام، می دانم
بانو!
من و تو سالهاست ...
بانو!
با من غریبگی نکن
بانو!
یادت هست... گفته بودم هرچه عاشق تری،خودخواه تری
بانو!
عاشق ترم،عاشق تر...
چرا
حتی خودم هم از خودم دلگیرم
سه ماه یا چهار ماه
خیلی مهم نیست
دلم نبود و خودم هم نبودم
خیلی کم بودم
یا اصلا نبودم
نه برای خودم بودم و نه برای کسی
دلتنگ بودم
همین!
دوستم به جای من...
از بس نبودم... ببخشید...میشه یه وقتایی که دلم واسه خودم...آره،خودِ خودم تنگ میشه...اونوقت هاست که گوشه گیر میشم.
حالا دوستم به جای من نوشته و من با اجازه اش شعرش رو میزارم اینجا:
نفسهاتو نمی فهمم تو از چیزی حذر داری
نفمیدم تو درگیری که از عشقی اثر داری
چه الفاظی که از این عشق زبان بند اومد و خشکید
چه عشقی که فرو می مرد چه قلبی که فرو پاشید
ببین سهم تو از این عشق لب دیوار انکاره
به تبعیض نگاه تو ببین باور چه کم داره
حالا از فرط خاموشت فضای سینه سنگینه
نپرسیدی چرا چشمم به جز چشمت نمی بینه
به آهنگ حضور تو منم پیوسته با پندار
دلم از سینه بیرون شد که شد آکنده از تکرار
من از خاک عبور تو زدم با اشک خون هر خشت
که جز لاله نروییده که خون براومد از این کشت
در این غرقاب بیهوده مگه دست تو پیدا شه
اگه تقدیره رسوایی، بذار مشت دلم وا شه
از دست تو نیست...
میگه: دلت گرفته، می دونم.
میگه: چشمات خیس میشه،می دونم.
میگه: تو گلوت گرفته، می دونم.
میگه: خوب دل باید بگیره دیگه، اگه نگیره که دیگه دل نیست.
میگه: عاطی! مراقب باش، دلتنگی خوبه، ولی بپا یه وقت بچه ات نشه ها...اونقت دیگه نمی توونی ازش جدا شی.
میگه، میگه، میگه...
میگم: از دست تو نیست...دل من خیلی وقته که پره.
روز تولد من
بیست و هشت هم گذشت.
ساده تر از بیست و هفت و بیست و شش و همه ی گذشته...
دختر بی قرار تابستان،
سالهاست که هزار ساله است.
چه دردناک عذابی مقدر آمده بود...
چه بی ترانه شبی
وای!
چه شوم طالع و نحس
فضای خالی شب
پر ز زوزه های غریب، پر ز نحسی بی تاب
تمام حجم سکوت هوا
پر از غزل های تنهایی
و پلک شهر در خواب و نئشگی
پر ز نخوت و رخوت.
بادهای کبود
پسِ تپه های خماری، وزان
نهرها پر از کدورت آب
چراغ ها مملو از شکایت خاک
خطوط چهره ی برگ ها
پر از عفونت رگ های ساقه های گیاه
و ماهیان،
ماهیان مسلول
سلول های افیونی شان را
به قلب بی تپش ماه هدیه خواهند کرد...
بیا که بر جسد بی سرِ ماه، مویه کنیم.
نظرات ()
