آخرین جمعه ی سال
امروز آخرین جمعه ی سال بود. صبحش مثل همه ی صبح های جمعه های آخر سال دلگیر و پرکار بود. ظهرش خسته بود و بوی وایتکس و نم میداد. غروبش اما دلگیر نبود مثل هر جمعه، که شاداب بود و پرشور. شبش آروم و خواب آلود داره رد میشه و به این فکر می کنه که چطور به آخرین روز سال بپیونده که فرق کنه با تمام آخرین شب های سال.
و من بی حس و خسته، از خستگی تمام سال های عمر و به این فکر می کنم که چقدر فرق دارم با همه ی شب های آخر سال های عمرم.
نوروز زیبا، فردا شب، در این لحظه، ساعتی است که از راه رسیده و می خواد که متفاوت باشه با تمام نوروزهای سال های قبل و حتما هست.
و من میخوام نو باشم و من باید نو باشم و تو باید نو باشی تا نو بشه تمام آنچه خواسته ایم و می خواهیم.
و ما باید نو باشیم.
فرشته کوچولو
تو پارک نشستیم و داریم از هر دری صحبت می کنیم. یه دختر بچه با یه گل نارنجی پرتقالی از جلومون رد میشه. بهش لبخند میزنه و دخترک با خنده دست تو دست باباش میره. چند قدم بیشتر جلو نرفته که میدوه و گل تو دستش رو میذاره رو کیفش. بعدش هم میدوه و دست باباش رو میگیره. از همون دور دستش رو میذاره رو سینش و سرش رو خم می کنه و بعد یه بوس میفرسته.
به چشماش نگاه می کنم. خیس شده. اشک میریزه و میخنده.
میگم از اون فرشته شیطون ها بود که خدا گفته تو فقط به درد زمینی ها میخوری. لبخند میزنه.
امروز فقط همین رو می خواست تا خستگی یک ساله اش در بره.
خدایا شکرت!
کلاغ یا کبوتر
هر روز صبح که از خواب پا میشم،یه کبوتر تپل هست که پشت پنجره ی اتاق نشسته و داره با خوشحالی سرود روزهای آخر سال رو بغبغو میکنه. از پشت پرده آروم نگاش می کنم و بهش سلام میکنم.
دیروز صبح ولی نبود این تپل خوشگل. صداش نیومد و خودش هم نبود. سرم و چرخوندم سمت پنجره و یهو آواز بلند یه کلاغ رفت هوا.
با خودم گفتم: اینم خوبه.
امروز صبح دوباره کبوتره بغبغو می کرد و اونور هم کلاغه قارقار.
با خودم گفتم: اینم خوبه.
خواهر من
با اینکه با هم خیلی فرق داریم، ولی خب حرف هم رو خوب می فهمیم. ازش بزرگترم ۶ سال؛ اما وقتی شونه به شونه با هم راه میریم، میخوام همسنش بشم و میشم.
خدا نکنه دوتایی راه بیافتیم و بخوایم شهر رو آباد کنبم. زمین و زمان رو به هم می ریزیم. وقتی میرسیم خونه، از بقایای شهر ویرانه هایی به چشم میخوره!!!...
چند وقت پیش با چند نفر دوست و آشنا رفته بودیم خرید. ٢ ساعتی بود که دور خودمون می گشتیم و نمی تونست اون چیزی رو که می خواست پیدا کنه.
دیگه نای راه رفتن نداشتیم که یواشکی اومد و تو گوشم گفت:"عاطی! دلم یه دوتایی می خواد." به هم چشمک زدیم و از جمع دوستان جدا شدیم و مثل غازهای کارتون گربه های اشرافی راه افتادیم، تند تند، به ١٠ دقیقه نرسیده بود که اونی رو که می خواست پیدا کرد و خرید.
من و خواهر من، وقتی دوتایی میشیم، می تونیم هر کار که میخوایم بکنیم.
دلخوشی های من
دارم وسط کلاس قدم می زنم و تمرین ها رو با بچه ها چک می کنم. می لنگم یک کم به خاطر زانو درد دو روز اخیر.
بچه ها میگن: تیچر چی شده پاتون؟ میگم: من مثلا ورزشکارم و یک کم زیادی وزنه زدم.
میخندیم.
یکیشون از جاش بلند میشه و میگه بیاین بشینین اینجا و پاتون رو دراز کنین رو نیمکت من.
میرم میشینم کنارش و خیلی مواظبه که یه وقت نخوره به پام...
شب شده و خونه ام و با بدبختی یه چارپایه گذاشتم زیر پام . یاد کلاس می افتم و شاگردهام.
وقتی اخوان سخن می گوید
امروز فقط می خوام بنویسم:
"دمت گرم و سرت خوش باد.
سلامم را تو پاسخ گوی
در بگشای"
دوست من
داریم با هم قدم میزنیم و درد دل می کنیم از همه جا.
میگه: چه خوبه که هستی.
میگم: ممنونم که هستی.
میگه: امروز خیلی شنگولی!
میگم: مگه بده؟!
میگه: خوشحالم که اینجوری می بینمت.
میگم: خیلی وقته دست از سر خودم برداشتم. میخوام رها باشم مثل ابرها. میخوام بچرخم مثل باد.
میگه: نگرانت هستم. این رهایی بی قیدت نکنه.
میگم: دارم زنجیرهایی که یه عمر خودم دور دست و پا و سر و مغز و فکرم پیچیدم رو پاره می کنم.
میگه: خوبه.
میگم: برام دعا کن.
ماه کامل
ماه کامل تو آسمونه. ابرهای خاکستری دورش رو گرفته ن. باد میپیچه تو برگای درختا و صدای زوزه میاد.
سرم داره گیج میره. تنم درد میگیره و به خودم می پیچم. دندونام شروع میکنه به بلند شدن. نعره می کشم و میدوم.
نه! نه! نترسین!
آخه چند تا قطره خون ناقابل که دیگه اینقدر ترس نداره.
بدون عنوان
رفتم سینما و دارم یه فیلم می بینم. گفتن از اون فیلم خوباست. توش دارم غلت می خورم و به این فکر می کنم که این یعنی مدح عشق یا ضم عشق یا اصلا به عشق و این حرفا کاری نداره. فقط این عشق رو انداخته وسط که دوری بزنه باهاش و همه چی رو سرش خراب کنه!
حالا رسیدم به آخر فیلم و هنوز تو فکر اینم که دستاویزی قشنگ تر نبود که بخواد باهاش فیلم بسازه.
اومدم از سینما بیرون و هنوز دارم فکر می کنم که چقدر بی ارزش میشه ارزش ها.
رسیدم خونه و دارم فکر می کنم به این که اگه چیزی ارزش میشه ما میسازیمش و اگه ضد ارزش میشه هم ما اینجوری کردیمش.
حالا بازم دارم فکر میکنم که ارزش چیه و ضد ارزش چیه.
حالا دارم فکر می کنم که چرا اینقدر به یه فیلم فکر می کنم.
حالا به خودم میگم چرا اینا رو دارم اینجا می نویسم.
و حالا می خوام یه backspace بگیرم و همش رو پاک کنم.
دستم میره رو دکمه و نمیتونم. همونجوری که قهرمان فیلم دستش رفت رو ماشه و نتونست!
مسافر
چند روزه که فقط سهراب می خوونم. فقط "مسافر". دلم می خواد مسافر باشم تمام عمر." هنوز در سفرم".
روزگار خوبی دارم. اسفند زیبا شروع شده و ذهنم دیگه هنجار برنمی داره. دلم میخواد پرواز کنم تا اوج.
"هنوز در سفرم"
روزهای اسفند رو مثل آبنبات چوبی دوست دارم. اولش شیرین. وسطش ترش و آخرش دلتنگی واسه مزه ی اولش.
"هنوز در سفرم"
گرگ و میش هوا و ابری و آفتابی شدنش. ابرهای کشیده تو آسمون. هوای ملس دم صبح.
"هنوز در سفرم"
پرواز می کنم تا جایی که خدا میدونه. پرواز می کنم تا جایی که خودم میدونم و خدا. پرواز می کنم تا جایی که خودم هم نمی دونم. پرواز می کنم تا جایی که خدا میدونه.
"هنوز در سفرم"
