حوض بی ماهی

حرفهای پنهانی

روی نیمکت پارک نشستیم و داریم با هم صحبت می کنیم...

یک دفعه میگه:" عاطی! فقط نگاه کن...!"

برمی گردم... دوتا کلاغ... با هم...

 نه! باور کردنی نیست...شاید هر هزار سال یک بار بشه دو تا کلاغ رو با هم دید... کلاغ نماد عشق پنهانه آخه...

سرخوش میشم از سرخوشی اونها...

نمیدونم چند نفر در طول تاریخ عشق بازی کلاغ ها رو دیدن...

 ولی من دیدم...

 

   + عاطفه ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

تولد دیگر ما

پست امروز، هدیه ی دوستی ست عزیز. من عاشقانه این شعر رو می پرستم. ممنون عزیزم.

تمام تنهایی من به حرمت تو باقیه

تلاطم خالیه تو توو قلب من چه یاغیه

تمام تارو پود دل به نام تو قصیده شد

عاطفه لبریزه توئه حوض بدون ماهیه

رنگ صدای آخرم دغدغه های باورم

صفحه ای از خاطرتو  توو فصل ناباوریه

تولد دیگر ما دلخوش ایثار دیگست

سر بزنگاه جنون اشارت دل کافیه

عاشقی اما یه نفس قمار بی ترحمه

ذره ای احساس منو کاش بگیری به عاریه

اما بمون سایه من هر چی که باشه سرنوشت

خالی و تنهایی من یه هدیه خدایه

 

 

   + عاطفه ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

حال این روزهای من

این روزها عجیب است و حرفی جز این شعر که در دل من است و سال ها پیش در دل استاد بهمنی عزیز بوده ندارم:

"حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه با تو حرف می زدم

من هنوز زنده ام

آفتاب پشت ابر مانده ام

من در این سکوت

بارها برایتان

              شعر گفته ام- شعر خوانده ام

من خیال نیستم

هستم و هنوز

                   معتقد به واژه ی زوال نیستم

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

                                                    ورنه- لال نیستم"

   + عاطفه ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

زندگی سالم

هر روز یوگا کار میکنم و زندگی گیاهخواریم رو چند وقته که دوباره شروع کردم.

هر شب مراقبه می کنم و واسه همه ی کسانی که می شناسم و نمی شناسم انرژی می فرستم.

صبح زود از خواب بیدار میشم و ریه هام رو از هوای تازه ی صبح پر می کنم.

روزی دو ساعت می دووم و تا می تونم سخت کار می کنم.

سعی می کنم صبور باشم و فکر های خوب بکنم.

خلاصه... زندگیم سالم سالمه.

ولی همیشه یه حس غریب دلتنگی ته دلم هست که حتی وسط یه جمع صد نفره هم حسش می کنم. که همون حس " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش" هستش.

   + عاطفه ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

دیوار

داریم با هم پرواز می کنیم. بالهامون رو باز کردیم و اوج می گیریم تا اوج. بعضی وقتها کم میارم و زیر بالهامو  تویی که میگیری. منو می بری بالا و بالاتر. دیگه بالاتری وجود نداره از این. 

سرتو می چسبونی به گوشم و میگی:" عاطی! عاشقم نشی یه وقت ".

تو سرم چرخ میخوره:" یه دیواره! یه دیواره! یه دیواره! یه دیواره که پشتش هیچی نداره..."

سرمو می چسبونم به صورتت:" من و عاشقی؟ شوخی نکن باهام!" 

 

   + عاطفه ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

سفر

سفر رو دوست دارم، به شرط.

سفر رو میخوام، به شرط.

سفر میرم، به شرط.

به شرط اینکه بزاری هزار ساعت بشینم جلوی دریا و موج هاش رو نگاه کنم.

به شرط اینکه بزاری زیر بارون بدووم و خیس خیس بشم.

به شرط اینکه بزاری راه بیافتم تو جنگل و برم تا جایی که دیگه هیچ آدمی رو نبینم، حتی خودم.

به شرط اینکه دستهات و قلب گرم باشه، حتی اگه از آسمون یخ بباره.

سفر رو دوست دارم، به شرط.

   + عاطفه ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

سالگرد ازدواج

٢٩ ساله که دارن کنار هم و شونه به شونه ی هم زندگی میکنند.

 مشکل که نمیشه تو زندگی هیچ کس نباشه؛ ولی سعی کردن که حل کنند تمام مشکلات رو.

با داشتن و نداشتن های هم ساختند.

هنوز هم با هم جرو بحث می کنند ولی باز هم عاشقانه به هم نگاه می کنند و به کنار هم بودنشون افتخار می کنند.

همیشه اینکه چرا تو تعطیلات عید با هم ازدواج کردن برام جالب بوده. خاطره های قشنگی هم دارند ازش که تمام فامیل از همه جای دنیا تونستن بیان به خاطر تعطیلات.

ولی این تقارن نوروز و سالگرد ازدواجشون، برکتی داشته برای این زندگی.

هیچ وقت واسه هم تکراری نبودن و هیچ وقت به دیدن و بودن با هم عادت نکردند. همیشه در کنار هم بودند و رنگ کهنگی نگرفته لحظات با هم بودنشون.  

خدایا! شکرت.

   + عاطفه ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

یک روز نو

بعد از ظهر روز اول فروردین، که قرار نباشه سنت دیرینه عید دیدنی رو انجام بدی، کاری نداری به غیر از قدم زدن تو خیابون های خلوت و تمیز تهران همیشه شلوغ.

پیاده رو ها از نم بارون صبح خیسه و سبزی درختها رو بیشتر نشون میده. فقط منم و خیابون و خنکی فروردین.

دارم از کنار نرده های یه سازمان نمی دونم چی! رد میشم؛ سربازی که داره اونور نرده ها کشیک میده زیر لب میگه: خانم! میشه از اون ور واسه من یه چیزی بخرید!؟

میخندم؛ میخنده.

از کنار نرده ها رد میشم.

یه نفس عمیق میکشم و ریه هام رو از هوای تازه ی اول فروردین پر میکنم.

هنوز من اینور نرده هام و سرباز اونور نرده ها.

   + عاطفه ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()